تبلیغات
گذر از معنا - مطالب کیمیا
گذر از معنا
 
سه شنبه 13 شهریور 1386 :: نویسنده : کیمیا

هر کاری که بکنی از دو حالت بیرون نیست:

یا برای خودت و این دنیات

                                        یا دیگری و اون دنیات

و بهای آدمی به میزان کارهاییش که برای دیگری انجام داده

 از خود تا دیگری چه راهیست!... و از دیگری تا دیگری حقیقی راهی طویل تر...





نوع مطلب : دیدگاه، 
برچسب ها :


چهارشنبه 7 شهریور 1386 :: نویسنده : کیمیا

انتظار؟

بشر سالیانیست که انتظار می کشد!

هر انسانی که پا به کره ی خاکی گذاشته ،مزه ی انتظار را چشیده و آنگاه رخت بسته و رفته!

اما انتظار چی؟... کی؟...

آیا انتظار همه یکسان بوده؟

آیا همه یک جور انتظار کشیدند؟

اصلاً انتظار چیست؟

لحظه ای است. گاه کوتاه ، گاه بلند

گاه به اندازه ی یک ثانیه و گاه به اندازه ی یک قرن!

اما دوره ای است که زمان در آن جاری است.

ولی نکته انجاست که مهم نیست آن زمان چقدر باشد!

چرا که زمان همان شدت حوادث درونی انسان است!

حتی همان یک ثانیه هم کافی است تا به انسان طعم و مزه ی خودش را بچشاند.

ضربان قلب انسان را تغییر دهد.

نفسش را در سینه حبس کند.

جانش را به لب برساند!

و آنگاه گویند : صبر کن!

 

نفسی می کشد. جانش پائین می آید

 

و باز اضطراب ،نگرانی،دلهره...

 

اما باز صدایی شنیده می شود: صبر کن!صبر!

 

هر چه زمان بگذرد ، انسان به این حالت خوء می گیرد.

 

دیگر تن و قلب و روحش و وجودش از این جزر و مد  خسته و ملول می شود

 

تا دیگر در سکوت  و خلاء ای فرو می رود!

 

ساعت ها می گذرد !  روز می گذرد، شب هنگام فرا می رسد و دوباره سپیده ی صبح می زند.

 

روزی دیگر، شبی دیگر، ماهی دیگر، فصلی دیگر،سالی دیگر...

 

زندگی می گذرد،زندگانی می کنی!

 

می خوری ، می خوابی ، سخن می گویی ، می خندی...

 

اما همه چیز در بی معنیگی محض! 

 

هر حرکتی کنی، هرچند با ارزش بی معنی است!

 

بی رنگ است! بی بو است! بی مزه است !

 

چرا که هنوز خبری نیامده !

 

هنوز نوری نیامده!

 

جواهر بساز ! اما در تاریکی...

 

ولی باز هم انسان از ساختن باز نمی ایستد چرا که هنوز یک چیز هست

 

و آن    امید است !

 

امید به اینکه بالاخره روزی آن نور می آید. همه جا روشن می شود

 

و جواهرات معلوم و مشخص.

 

در این لحظات انتظار ، در این روزگار  انتظار

 

تنهای  تنها ، فقط  یک چیز است که هم رنگ دارد و هم بو و هم مزه

 

و آن اشک است !

 

                               اشک!

 

و چه کسی معنای اشک را می فهمد؟

 

چه کسی می تواند اشک بریزد؟

 

آیا جزء کسی است که قلبش از احساس مملوء است!

 

آدم ها می گریند  بر دردهاشان بر رنج هاشان بر غم هاشان بر مشکلات و سختی هاشان.

 

اما عاشق ها جوری دیگر می گریند!

 

آن ها هم اشک می ریزند.

 

اما اشک آنها رنگی دیگر دارد بویی دیگر دارد !

 

آنها می گریند چون لبریزند!

 

                             چون سرشارند!

 

وجودشان در آتش مهر می سوزد نه آتش محنت و بدبختی و تیره روزی.

 

اما کجاست معشوق تا نثار کنند !

اینجاست که تمام محبتشان را نثار آب می کنند ،این اکسیر آفرینش.

 

و آن آب سرازیر می شود.

 

                           با طبیعت عجین

                                    

                                              تا جاوید کند

روح و صدای  عاشق را

 

 

عاشق می گرید چرا که در فراق است .

            

و فراق چیزی جزء انتظلر نیست!

 

فراقی همراه با امید.

                             فراق با امید یعنی انتظار!

 

 





نوع مطلب : دیدگاه، 
برچسب ها :


سه شنبه 30 مرداد 1386 :: نویسنده : کیمیا

می دونی چه آدم هایی تو این دنیا بازنده اند؟

کسانی که فکر کنند همه چیز ثابت  است . اصل تغییر یکی از فریاد های خداست.

و خوب که در ادبیات کهنمان نگاه کنی سراسر زنهار چرخش روزگار و ایام را در کلام  بزرگانمان می بینی

و شاید تنها چیزی که در ساحت ادبیات ثابت  بیابی عشق حقیقی است . گویی ادبیات که جهانیست ،به دور این واژه در  دوران است.

خواستم به عنوان مثال ازمقدمه ی گلستان  سعدی کلامی بیاورم  به یاد تک تک ابیات حافظ افتادم ، خواستم از حافظ بگویم   به یاد مناظره های پروین افتادم،خواستم از مناظره ی  پروین بگویم به یاد شاهنامه افتادم، خواستم از ابیات شاهنامه بگویم  به یاد ایوان مداین خاقانی افتادم...

اما از میان ترجیح دادم کلام رو به حکایتی ختم کنم که سالیانیست لحظه به لحظه همراه خود و در یاد و خاطر دارمش.

درست یادم نمی یاد کی؟ فقط همین قدر می دونم که یکی از معلمانم بود که این حکایت را برایمان  تعریف کرد:

روزی شاه عباس صفوی  به قصد تفرج به دامان طبیعت می رود در این میان خبر می آورند که درویشی از آن جا در حال گذر است دستور می دهد که او را به نزدش ببرند .
 شاه عباس وقتی درویش را می بیند از او می خواهد سخنی ارزشمند به او بگوید.

درویش به شاه می گوید این کلام را همه جا در مقابل دیدگانت قرار ده  ، چه در حال خنده ای ،چه در حال گریه ای و...

بنویس: بگذرد این هم !  





نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :


چهارشنبه 24 مرداد 1386 :: نویسنده : کیمیا

درست همین چند وقت پیش بود که دستانم کتاب مردی تنها و بزرگ را گشود و دیدگانم بر واژگانی ثابت ماند و

آنگاه کلام را با با خود تکرار کردم...

سه نفر بودیم ، پشت میز سلف دانشکده  نشسته بودیم. آن دو دوستم سخت مشغول صحبت با هم بودند که نگاهشان به من افتاد.

دوست روبه رویی به دوست کنار دستیم گفت: " اینو ببین ! اصلاً یه جای دیگست!

نگاهم را ازش بر نداشتم، گویی اندیشه های جرقه یافته در ذهنم بر من فرمان می دادند که این مال آنهاست!

 ما را بر زبان جاری ساز!

دوستم درست گفت، اینجا نبودم ،جایی بودم که هر سه عزم جزم کرده بودیم و کوله بارمان را بسته بودیم برای رفتن به آنجا!

یقین داشتم که اگر کلام را بر زبان جاری نمی ساختم هرگز باور نمی کردند که این حال  اندوهگین و حزن آوری که بر وجودم برای آنی مستولی شد و آنها را متوجه من کرد به سبب بودن در آن فضا و مکان است!

تعلل نکردم،کتاب را در مقابلشان گذاشتم و آن ها نیز مشتاقانه در پی خواندن آن چند سطر برآمدند:

اینجا ،جای من نیست

بر روی این زمین غریبم

این آسمان سقف خانه ی من نیست

نباید به اینجا می آمدم

اینجا تبعیدگاه من است

چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است؟

پوزخندی زدم و گفتم:داریم می ریم تبعیدگاه!   می دانستم که هرگز نمی توانستند در وجودشان تلخی اون مکان و فضا را بچشند !

چرا که خود من تنها زمانی که شمه ای ،آری شمه ای را در مشامم استشمام کردم با تمام خودسازی ها در تمام ارکان وجودم غوغایی فراموش نشدنی به پا شد!

با خود اندیشیدم  پس اگر اکنون نمی توانند درک کنند ، این مکث و سکوتشان چه معنی می دهد. سکوتی خاص و سراسر معنی و  احساس ایجاد شده بود ،این واژگان که اکنون در نظرم برای آنها تهی شده بود  برای آنها مملو از چه معنی شده؟

گویی با احساسی در وجودشان قفل شده دبود!

اندیشه را رها کردم از دوستانم جدا شدم  تا اینکه شب هنگام فرا رسید ومن در آن شب هم باز مثل شب های گذشته  خسته و در مانده از جهل و نادانیم   آن هم در کوران سوالات و اندیشه هایم  سرم را به پنجره ی اتاقم تکیه دادم و جمله ی همیشگی را گفتم:

چرا نمی فهمم؟ امروز هم نفهمیدم ؟ نتوانستم بفهمم!   و بار دیگر زنجیر های احاطه گرم را با تمام وجود تکان دادم و اینبار شهد شیرین سخنی را بر لبانم حس کردم : 

اینجا تبعیدگاه من است! 

به بدن و جسم خاکیم بار دگر نگاه کردم و ادامه دادم:

چه گناهی مرا به این غربت آورده !

اینجا تبعیدگاه من است...

یاد و راه آن مرد همیشه زنده باد

شعر از دفترهای سبز دکتر علی شریعتی 

 





نوع مطلب : دیدگاه، 
برچسب ها :


جمعه 19 مرداد 1386 :: نویسنده : کیمیا

نماز گناهان نمازگزار را همچون باد که برگ های درختان را در پائیز می ریزد

می زداید و او را از بندی که برگردن دارد رها می نماید.

                                                                                                          امام علی(ع)





نوع مطلب : دیدگاه، 
برچسب ها :


سه شنبه 9 مرداد 1386 :: نویسنده : کیمیا

تا به حال

                به

                     سکوت

                                  خدا

                                           اندیشیده ای؟





نوع مطلب : دیدگاه، 
برچسب ها :


جمعه 14 اردیبهشت 1386 :: نویسنده : کیمیا

آهای آدم ها

                      ما را فریب دادند!

نه یک روز ؛نه یک ماه؛ نه یک سال      بلکه ۱۲ سال فریب !

آن هم در اوج فراگیری ؛ آن هم در اوج انسانیت و انسان بودن راه را اشتباه نشانمان دادند!

راه دره را جای راه قله نشانمان دادند و مجبورمان کردند که در آن مسیر قدم برداریم! آه بر آن قدم های نحیف که اینگونه در روی سنگلاخ های راه دره تبدیل به قدم های سخت و زمخت شد! آن هم به سوی دره!

در حالی که راه قله مملوء از گلزار و چمن زار بود!

دوستان ؛همکلاس ها   ۱۲ سال در گوشمان خواندند که انسان خوب؛والا؛مهم؛محترم؛عزیز؛گرامی

کسی است که نمره ی ۲۰ بگیرد؛دختر/پسر  خوب کسی است که تک تک درس هایش را ۲۰ شود و در آخر سال معدل ۲۰ بی آورد

حال به هر قیمتی که شده! از له کردن دوست و رفیق بغل دستش گرفته تا متقلب شدن و دروغ گفتن و حیله کردن.

افسوس و درد که بعد از ۲۰ سال از بهار زندگی ام تازه دریافتم که دختر خوب کسی است که آدم باشد!

انسانیت داشته باشد؛صفات نیک داشته باشد؛دوستدار هم نوعانش باشدو عبد وبنده ی هیچ کس؛جزء پروردگارش نباشد!

و رسالت هر دم و بازدممان چیزی جزءاین نیست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روز  معلم را به تمام معلمانی که راه قله را نشانمان دادند تبریک می گویم





نوع مطلب : دیدگاه، 
برچسب ها :


دوشنبه 27 فروردین 1386 :: نویسنده : کیمیا

ا

این مردمان را چه شده؟!!!

این مردمان را چه شده؟؟؟ گویی فراموش كرده اند كه برای چه می زیند!

این مردمان را چه شده؟؟ گویی همگی در خواب خر گوشی فرو رفته اند!

این مردمان را چه شده ؟؟؟ گویی فراموش كرده اند كه در امتحانی بس حیاتی و سرنوشت سازبه سر میبرند ! هر روز ،هر ساعت،هر ثانیه هر لحظه! مدام درحال انتخاب اند،اما در انتخاب فقط خود را می بینند!

این مردمان را چه شده ؟؟؟ گویی خبر ندارند از حادثه ای كه اتفاق می افتد!

گویی فراموش كرده اند روزی عظیم در پیش است!

آیا روزی بزرگ تر از روز قضاوت وجود دارد؟





نوع مطلب : دیدگاه، 
برچسب ها :


دوشنبه 13 فروردین 1386 :: نویسنده : کیمیا

همیشه می ترسیدم:

              

                          بر  باد  رفته باشم

                                                       تا

                                                               بر باد رفته باشم





نوع مطلب : دیدگاه، 
برچسب ها :


پنجشنبه 24 اسفند 1385 :: نویسنده : کیمیا

ما خداییم

هر یک از ما خداییم

به خدا ما خداییم

کجاست منصوری که فریاد( انا الحق )را بر بلندای طاق این فلک سر دهد و اینبار جهانی را تشنه ی ریختن خون خود کند ؟

کجاست منصوری که در این عصر بی ایمانی جهان را متوجه حضور خدا کند؟

برخیزید ! بلند شوید و بروید منصور را از قبر اش بیرون کشید !     

 آ ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه  

وایییییییییییییییییییییییییییییی

فراموش کرده بودم که منصور قبری ندارد  و تمام وجود و هستی اش را از بین بردند  نا مردمان زمان اش

کشتن و سوزاندنش تا مبادا صدایش به ما رسد 

هه!  اما احمقان نفهمیدند که او را در قبر نکردند و در عوض بر صفحه ی هستی وجود اش را حک کردند

فریاد اش را باد در خود ربود وبا خود به همه جا برد و چه پیکی بهتر از باد میتوانست باشد!

خون اش بر زمین ریختن و بر خاک و رود جاری ساختن آری جاری ساختن!

ما خداییم و باید خدایی کنیم

و بس است و خاموش کنید این گفته ی خام من خدا نیستم را!

ما خداییم و باید خدایی کنیم

وجزء این نیست رسالت ما

و چه سخت است خدایی کردن !چه توان؟!چه ظرفیتی؟چه علمی ؟ چه آگاهی ای ؟ می تواند چنین ادعایی را بکند!

ما

آری ما!

یک انسان!

کسی که اسماء رو آموخته !

برخیزید و خود را بشناسید وبدانید که چه در وجودتان داریدو بفهمید از که هستید و به سوی که می روید

وبچشید مزه ی لذت بخش هر لحظه خدا و خدایی بودن را

و بدانید که می توانید  بسی فراتر از آن ناله ی خسته شدم   نمی توانم !          می توانید

خدایی باشید و در انتهای آن روز مملو از درد و زخم های خدایی بودن آرام بغض کنید و سرتان را بر بالش گزارید و به جای شکوه گویید: فردایی در راه است پس من می توانم!

و آنگاه صبحگاه بر می خیزید در حالی که هنوز خدایید! چرا که خدا هست

 





نوع مطلب : دیدگاه، 
برچسب ها :


جمعه 11 اسفند 1385 :: نویسنده : کیمیا

به گمانم تو نیز مانند من تا به حال به ملاک و معیارتشخیص خوبی از بدی , نیکی ازپلیدی و خیر از شر اندیشیده ای به واقع تو چه میزانی  در این عرصه در دستان ات گرفتی؟

من در پی سوال ام در میانه مردمان اطراف ام و پندار های خود به جستجو پرداختم و یافتم که هر کس میزان و معیاری برای خود دارد عده ای به سخن عقل معتقد بودند و عده ای به ندای احساس عده ای دیگر گفتند که ما پیرو دینیم و جمعی گفتند که همه چیز مشخص است ما انچه را انجام می دهیم که  زیبا باشد سخنان اینان برایم از همه جذاب تر آمد! با خود اندیشیدم درست است ,زیبایی, خوبی همیشه زیباست و این زیبایی است که همیشه ما را مجذوب خود می کند این زیبایی است که در کارها وجود دارد و ما به انجام آن می کشاند !      

 این زیبایی است که در لبخند رضایت از کار نیک وجود دارد این زیبایی است که...

اما همه چیز به این یکنواختی پیش نرفت ,به دنبال این اندیشه با چیز هایی  مواجه شدم که زیبا بودند مرا به درون خود جذب کردند اما به اندازه ی لحظه ای که ازشان خارج شدم جزء صدای ناله و گریه و فغان خود چیزی نشنیدم غمی ژرف در درونم بود اما به ظاهر همه چیز خوب و زیبا بود !همه جا غرق گناه بود اما به ظاهر زیبا بود!همه کس غرق شعف اما در اعماق وجود همه زخمی و مهجور  و  در نهایت    تنها!

پس چه معنی می دهد ؟ چرا زیبایی در دو موقعیت نتیجه ای یکسان نمی دهد ؟  چرا یک جا زیبایی بهترین پدیده است و جایی دیگر درون اش مملوء از زخم است؟

این سوال مدام در ذهن ام چرخ می خود تا ناگاه به چیزی بر خورد کردم با کلامی با جواهری و بالاخره,با جوابی!!!

(قال رب بما اغویتنی لازینن لهم فی الارض و لاغوینهم اجمعین (36  حجر)

(گفت:پروردگار!چون مرا گمراه ساختی،من(نعمت های مادی را)در زمین در نظر آن ها زینت می دهم،وهمگی را گمراه خواهم ساخت)

پس زیبایی چه عبث معیاری است!اما نا امید نشدم و باز به جستجوی خود ادامه دادم و معیار ها و میزان های دیگر را در دست گرفتم و به حرکت خودم در جاده ی زندگی ادامه دادم و هر بار مانند بار نخست شاد و مسرور بودم از انتخاب خود اما ناگاه تند بادی می وزید ومیزان ام را در دستان ام خور میکرد ودستان ام را مملو از زخم هایی میکرد که ناشی از فرورفتن قطعات همان میزان های در دستم بود سرانجام خسته و رنجور از رهاوردم با تنی زخمی و لباس های پاره پاره بر درختی تکیه زدم و می رفت که رنگ نا امیدی بر وجودم نشیند و به صحرا و هزاران بی راهه  ای که رفتم نگریستم با خود گفتم:سفر در این صحرا جزء با زخمی شدن ممکن نیست  اما درست در همان لحظه رهگذری را دیدم شاداب و سالم یاد روزگار نخست خود افتادم آن زمان که نو سفر بودم خوب بود که او را متوجه ی خطرات راه می کردم صدایش زدم به سویم آمد پرسیدم :چند زمانی ایست که اینجایی؟ پاسخ داد سالیانی ایست ! پرسیدم :پس چرا ظاهرت نشان نمی دهد ؟ خنده ای کرد و گفت :من در جاده قدم بر می دارم !   گفتم :جاده ! سکوتی طولانی حکم فرما شد  کوله اش را بر دوش اش انداخت تا برود  سکوت را شکاندم و گفتم: پس ای مسافر جاده قبل از رفتن سوالی دارم گفت: بپرس! گفتم:چرا  به بیراهه رفتم؟  انگاه اش را به دور دست ها شاید به همان بی راهه ها دوخت  و گفت:

(اگر جریان باطل از آمیختگی با حق مصون بماند،مردم حق جو منحرف نمی شوند؛زیرا اغلب مردم حق گرا هستند و اگر حق از پوشش باطل،جدا و آزاد گردد زبان بدخواهان از آن قطع می گردد.)      مولا علی (ع)

 آنگاه بود که غبطه خوردم بر کسانی که دین و ازآن اصیل تر این انوار الاهی را میزان خود قرار دادند و  چه افسوسی خوردم بر زمان بر باد رفته ام چرا که من متولد سرزمین آنها بودم و کودکی ام را در همان کوچه ها گذرانده بودم و رشد کرده بودم! آه و افسوس... 

 اما باز دوست خوبم پائولو با کلامی شیرین اندوه را از من ربود

(با وجود این که گنج ممکن است در خانه شما دفن شده باشد،تنها در صورتی آن را می یابید که در جستجوی آن خانه را ترک کنید.

در  زندگی چیزهایی است که روی آنها این مهر خورده است:

_ارزش مرا تنها زمانی میفهمید که مرا از دست داده اید...و...دوباره به دست آوردید.

فایده ای ندارد که میانبر بزنیم.)              

  مکتوب پائولو فصل 43




نوع مطلب : دیدگاه، 
برچسب ها :


چهارشنبه 11 بهمن 1385 :: نویسنده : کیمیا

بشریت همراه با تاریخ دارد مسیر خود را طی هزاران سال می پیماید آن هم توسط بازیگران خود , بازیگرانی که تغییرمی کنند و جای خود را به بعدی ها می دهند تا ادامه ی نقش ها را در پیش گیرند چرا که صحنه همچنان پا برجاست اما این صحنه ی به ظاهر ثابت همراه با بازیگران اش در رودخانه ای جاری اند که انتهایش پیداست و بدان ! که عمر تو آنقدر کفاف نمی کند تا بخواهی با حماقت های تمام بازیگران برهه ی زمانی خود مبارزه کنی , راه و مسیری که انتهایش مشخص است چه جای دعوا و جدال دارد.

آری چه جای دعوا و جدال در میان دعوای خیر و شر که در هر نسل و دوره ای وجود داشته و دارد ,جدال خیر و شر تا پایان تاریخ ادامه دارد پس تنها بکوش تا بتوانی تشخیص دهی در کدام دسته قرار داری و این را بدان که تا مسیر کمال خود را طی نکنی نمی توانی مسیر کمال بشریت را سرعت بخشی.

و هرگونه ادعایی قبل ازآن کمال جهل  و وهم است !





نوع مطلب : دیدگاه، 
برچسب ها :




( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
درباره وبلاگ

الهی روا مدار که پنهان ما از پیدای ما ناستوده تر باشد..............


____________________________________________________________________________

************
***************************

*****اگر رمز مطالب را خواستید، در قسمت تماس با مدیر، برایم پیام بگذارید تا برایتان بفرستم. ******

مدیر وبلاگ : رها

آرشیو وبلاگ
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :